تبلیغات
۩۞۩ اس ام اس ۩۞۩ - خنده نابجایی که مرا گنج کرد !!!
۩۞۩ اس ام اس ۩۞۩
اس ام اس و جوک،داستان کوتاه،آموزش،ورزش،سرگرمی،دانلود،موزیک

مرتبه
تاریخ : 19 اسفند 89

توی کلاس شیمی کوانتومی نشسته بودم ، خیلی حوصله ام  سر می رفت ، آخه ای خدا این شیمی چیه ؟ 15 سال دارم می خونمش هنوز هم دست از سرم ور نمی داره ، هرسال همین مطالب ، همین فرمولها ، و جالب اینجاست که هیچوقت یادشون نمی گیرم !!! خلاصه گفتم چکار کنم ، تصمیم گرفتم آدامسی که داشتم توی دهنم می جویدم پرتش بدم طرف یکی از دخترای متعصب کلاس تا یه کمی جلوی بقیه خیطش کنم !!!

ولی خوب که فکر کردم دیدم به ریسکش نمی ارزه ، توی همین فکر کردن ها بودم که یاد یه جوکی افتادم مربوط به عصر حجر :

ترکه فیلم تایتانیک میبینه ، دوستاش میگن : از فیلمه خوشت اومد ؟!!! ترکه میگه : آره ، ولی آخر نفهمیدم تایتانیک پسره بود ، یا دختره !!!!

خلاصه با مرور کردن این جوک ، پوزخندی بسیار بلند زدم ، که کل کلاس بی جنبه ما ، از خدا خواسته منفجر شدند از خنده !!!توی این گیر و دار خانم نصیری ، معلم شیمی داشت آخر کلاس ، یعنی جایی که من نشسته بودم را نگاه میکرد ، و فهمید که این جریانات از کجا شروع شده ، و گفت : الکس چرا نظم کلاس را بهم میریزی ؟ وقتی نیم نمره از نمره میان ترمت کم کردم ، میفهمی !!! وایسا ببینم ، سر کلاس من آدامس هم میخوری ، نیم نمره دیگر از میان ترمت کم شد ، اصلا بیا اینجا ببینم می تونی این سوال رو حل کنی ؟!!

وقتی رفتم بالا ، پای تخته ، دیدم خانم نصیری گفت : چشمم روشن ، با صندل هم که سر کلاسهای من میای ،نیم نمره دیگه کم شد !!!

دیگه داشت شورش رو در می آورد ، ( خانوم نصیری ، به شما چه ربطی داره ، دلم می خواد ، اصلا می خوام پا برهنه بیام ) البته توی دلم گفتم !!!

- خوب حالا این سوالی رو که بهت میگم ، بنویس : پرتو زایی نیم میلیونم گرم ، پلوتونیوم 14 هسته ای ، با شعاع یک هزارم میلیمتر ، چند میکرو رادیو مولکول است ؟

چی ؟؟؟ خانوم من از کجا بدونم ، اصلا میکرو رادیو چیه ؟ مگه ما تا حالا اینو خوندیم !!!

که یک دفعه همون دختر متعصبه  گفت : میشه ، 19 تریلیونم  میکرو رادیو !!!

ای بابا ، این مسئله را میدادی به کامپیوتر مرکزی آمریکا ، ربع ساعت وقت لازم داشت تا حلش کنه ، آخه من چطوری با دست خالی حلش میکردم ؟

که یک دفعه خانم نصیری با گفتن : احسنت ، خانوم . . . . . . . ی !!! من را از جا پراند

خانوم معلم پلید قصه ما گفت : الکس این هم نیم نمره دیگه ، که کم شد !!! حالا می تونی بری بشینی ، تو العان به عنوان گنج کلاس انتخاب شدی !!!

خدای من ، خدای من ، خداااای من ، این دیگه داره واقعا شورش رو در میاره ، شیطونه میگه یه کف گرگی نثار این ضعیفه کنم ، واقعا صبرم سر اومده بود ، و بهش گفتم :

یعنی چی ؟ خانوم نصیری ، این چه وضعشه ، من العان میرم پیش مدیریت دانشگاه از شما شکایت می کنم ، هر چی گفتین اشکالی نداشت ، ولی دیگه چرا من رو مضحکه می کنید !

در این هنگانم خانم نصیری گفت : الکس جان مرا ببخش ، قصد ناراحت کردن تو را نداشتم ( آره جون دلت ! ) علت اینکه تو را گنج خطاب کردم این بود که بعد از این جریان یاد یک داستان افتادم ، که داستانش اینه :
یکی بود ، .... !  در زمانهای نه چندان قدیم ( اوایل قرن 19 ) به علت کمبود بودجه ،پادشاهی دستور داد هر کس به ازای هر عیب و معلولیتی دارد ، 1 ریال به عنوان مالیات به دولت متبوع خود بپردازد ( اون موقع برعکس عمل می کردند ) ! . و سربازان اکثر مالیات ها را برای خود برمی داشتند ، روزی سربازی به سلمانی یک محله رفت و در آنجا فردی نیمه تاس دید ، و به او گفت : آقا شما باید 1 ریال مالیات به دولت بدهید ! ولی مرد به او توجهی نکرد ، پس سرباز متوجه شد که آن مرد ، ناشنوا هم هست ، پس مرد را سقلمه ای زد  و هنگامی که مرد رویش را برگرداند ، سرباز با ایما و اشاره به او فهماند که باید دو ریال بابت دو معلولیتی که دارد به سرباز او بپردازد !

و مرد که جریان را فهمید با عی و  عو به التماس پرداخت که سرباز او را ول کند و سرباز فهمید که ، طرف لال هم هست ، پس قند توی دلش آب شد و به مرد بیچاره فهماند که این دفعه باید سه ریال بپردازد !!!

و در این هنگام مرد که فهمید کاری از پیش نمی برد ، پا به فرار گذاشت و لنگان لنگان از اونجا فرار کرد ، وقتی سرباز این منظره را دید ، گفت : بابا ای ولا ، هی یارو حالا باید 4 ریال به من بپردازی ، هاااااا ها ها !!! و به دنبال او گذاشت ، هنگامی که به او رسید ، خود را به روی او انداخت و هر دو به روی زمین افتادند و سرباز متوجه غلط خورد چیزی به روی زمین شد ، که فهمید ، طرف یک چشمش مصنوعی است ، در این هنگام سرباز که سر از پا نمی شناخت ک فریاد زد : هوووی بچه ها بیایید اینجا ، گمان کنم گنج را پیدا کرده ام  ، هر لحظه هم بیشتر می شود !!!

داستان تمام شد بچه ها ، خوب حالا فهمیدید چرا به الکس گفتم گنج ؟!!!

چون وقتی بار اول به او منفی دادم ، به خاطر خنده نابه جاش بود ، ولی بعد فهمیدم که سر کلاسم آدامس میخوره ، پس منفی دوم را خورد ، و بعد هم به خاطر صندل  پوشیدنش منفی سوم ، به خاطر ندانستن سوال هم منفی 4 ، ولی حالا به خاطر این که از دلت در بیارم ، تمام اون منفی ها رو میبخشم ، حالا میتونی بری بشینی الکس جان !!!

و من هم با گفتن یک Thank U به سر جای خویش بر بگشتم !!! پایان The End




طبقه بندی: دفتر خاطرات من، 
ارسال توسط یزدان

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما کدام نوع از جوکها باحالتره ؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی